|
سفر عاشـــــــقانه کلـــــــمات پــــــرواز را طــــــاووس ها هرگز نمــــــی فــــــهمند
| ||
|
یکدم نمی ساید تنم از خواب ، بعد از نیمه شب سرکنده مرغی می شوم افگار،بعد از نیمه شب
همچون نسیمی کز ختن وز یار می آرد خبر پیوسته بی تابم کند افکار ، بعد از نیمه شب
خواهم که دل برگیرم و از غم رها گردد تنم تا اندکی فارغ شوم ازیار ، بعد از نیمه شب
عمری تبه کردم که یارگیرم درآغوش و ولی هجران نصیبم میشود هربار، بعد از نیمه شب
اینجا نمی آید بدست آسایش و عاشق شدن یارب بفریادم برس اینبار ، بعد از نیمه شب
خرّم شوم آنروز من ، کاین غم رها سازد دلم خوابم کمی آسوده تر یکبار ، بعد از نیمه شب
مجید
[ دوشنبه یکم خرداد 1391 ] [ 5:0 ] [ مجیـــــــد ]
امروز تولدم بود . این خط را که امروز نوشتم . تقدیم میکنم به تمام دوستان وبلاگی . ارادت خالصانه مرا پذیرا باشید .
[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 20:5 ] [ مجیـــــــد ]
دروغ های مادرم ...
حیفم اومد بمناسبت روز مادر چیزی ننویسم . بهمین خاطر پیش مقدمه این مطلب که بمناسبت این روز آماده کرده بودم چند خطی می نویسم . کم و کاستی اون رو به بزرگی خودتون ببخشید .
سلام مادرم ! بیست سال پیش که دانشجو بودم و هیچ وسیله ارتباطی نداشتیم برایت نامه می نوشتم.به یاد آن روزها امروز دوباره برایت می نویسم . گر چه سواد خواندن و نوشتن نداری با این حال برایت می نویسم که مادر عزیزم دوستت دارم . حتی آن روزی که از دستم عصبانی شدی و جاروی خانه را بسمت من پرت کردی و دستهء آن هم درست خورد وسط پیشانیم و خون آمد باز هم دوستت داشتم . گر چه از شدت شرم هیچگاه نه تو و نه من رو در رو به یکدیگر ابراز علاقه نکردیم باز هم همواره دوستت دارم . بیاد آن روزی که برای خرید رفته بودیم بازار و من یک کیک یزدی از توی کیفت تک زدم و برای اینکه متوجه نشوی درسته آن را در دهانم گذاشتم اماّ نزدیک بو د که خفه شوم و تو با چند ضربه به پشتم به دادم رسیدی ، مادرم دوستت دارم . بیاد روزهائی که برای خرید به بازار میرفتی ومن به عشق کباب کوبیدهء بعد از خرید می آمدم تا در ، آوردن وسایل کمکت کنم و به یاد تمام روزهای کودکیم که هم جای پدر بودی و هم مادر ، دوستت دارم . حتی آنروزی هم که پایم در یک کفش کرده بودم و دختر مورد علاقه ام را میخواستم و تو مخالف بودی تا اینکه کارمان به دعوا کشید باز همچنان دوستت داشته و دارم.
ادامه مطلب [ چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 ] [ 18:41 ] [ مجیـــــــد ]
تقصیر تو نبود .
گناه روزگار هم نبود .
از ساده اندیشی خودم بود که
می پنداشتم . . .
وز محبت خارها گل میشود .
مجید
[ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 9:14 ] [ مجیـــــــد ]
با همسرم رفته بودیم تهران . توی گیر ودار اون شلوغی و ترافیک از محل کارم تماس گرفتند . اومدم جواب بدم دیدم گوشی هنگ کرده . گوشیم مدام زنگ می زد . انگار که گیر کرده باشه . راهی نداشتم بجز اینکه باطری گوشی رو در بیارم . توی اون اوضاع و احوال یه بار باطری گوشی رو درآوردم دوباره روشنش کردم . بازم درست نشد . خلاصه گوشی همسرم رو گرفتم و سیم کارتمو انداختم توی گوشی . گوشی رو که روشن کردم دیدم پین کد میخواد . به همسرم گفتم : پین کدت چنده ؟ گفت : نمی دونم ! ! ! عصبانی شدم و شروع کردم به غرغر کردن نمی کنی و همیشه کد ملّی و . . . باید حفظ باشی و از این حرفها اون بنده خدا هم که حال منو دیده بود هیچی نمی گفت . بالاخره بعد از تموم شدن کارامون با گوشی خاموش برگشتیم به شهرمون بعد از کمی استراحت و خوردن چائی تازه یادم اومد ! ! ! بگین چی ؟ ! ! بابا من سیم کارت خودمو انداخته بودم توی گوشی همسرم و بعدش . . . منم اصلا به روی خودم نیاوردم و هیچ حرفی به همسرم نزدم ، میدو نید دیگه ! ! !
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 17:43 ] [ مجیـــــــد ]
سکوت ، این کلمه پر معنا .
گاهی نشانهء رضایت است و گاهی مخالفت .
گاهی تمام حرفهای ناگفته که میشود بغض گلو .
گاهی سکوت پاسخی است بر ابلهان .
گاهی فریادی است دندان شکن برای گرفتن حقّ .
گاهی سکوت شرم است و ندامت . . .
چشم های دوخته بر در ، سکوتی به مفهوم انتظار.
برای سکوت بسیار معنی می توان یافت.
اماّ در این بین من یک سکوت را همواره
با خود تکرار میکنم .
ساکت شدن بر زخم های کهنه .
مجید
پ . ن . از پختگی است گر نشد آواز ما بلند کی از سپند سوخته گردد صدا بلند [ شنبه نهم اردیبهشت 1391 ] [ 20:28 ] [ مجیـــــــد ]
سفر آغاز شد .
بر بال کلمات می نشینم وبه دنیای نا شناخته ای قدم می گذارم که این پای خاکی را یاری رفتن به آن نیست . با کلمات به گذشته می روم و در طول تاریخ با انسانهائی از همه جنس زندگی میکنم . در غم و شادی آنها شریک می شوم . با آنها می خندم ، گریه میکنم و از تجربه هایشان استفاده می کنم .
[ سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 ] [ 9:28 ] [ مجیـــــــد ]
فانوس بدست در دل تاریکی ها
با قایق سر گشته در این بحر طویل
من می روم و شاپرکی همراهم
مجید
ناله های شاپرک شب گیر شد
عشق بر پیشانی اش تقدیر شد
سوی فانوس زمانه قایق اش
بر دو دست آبها زنجیر شد
همسر عزیزم
[ پنجشنبه دهم فروردین 1391 ] [ 18:35 ] [ مجیـــــــد ]
یک پنجره در امتداد تو
یک میز چوبی و ، فنجانی از چای
سیگار روشنی در بین انگشتان
چشمان منتظر . . . . . . یک پنجره پوشیده با پرده
فنجان خالی و یک ظرف ته سیگار
بازم شب و تشویش و بی خوابی
مجید
[ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 19:41 ] [ مجیـــــــد ]
از خیال تو نیست که اینگونه بی تابم
از بی خیالی توست
که هر لحظه در آتشم
مجید [ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390 ] [ 19:53 ] [ مجیـــــــد ]
سالهاست که دیگر
در روزهای بارانی چتر بدست نمی گیرم .
بگذار خیال کنند . . .
صورتم از باران خیس است .
مجید
[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 23:34 ] [ مجیـــــــد ]
خداوند در سوره "تین"(انجیر) به این میوه قسم خورده است و دانشمندان دینپژوه میگویند، احتمالاً علت آن است که انجیر، یکی از میوههای همه چیز تمام است و کلکسیونی از املاح و ویتامینها دارد؛لذا مورد توجه خاص قرآن قرار گرفته است. اما این سوگند، ویژگی ظریف دیگری هم در بر دارد که موجب مسلمان شدن یک تیم تحقیقاتی ژاپنی شده است. قصه از اینجا شروع شد که یک گروه پژوهشی ژاپنی، در بین مواد خوراکی به دنبال منبع پروتئین خاصی بودند که به میزان کم، درمغز انسان و حیوانات تولید میشود. این پروتئین، کاهش دهنده کلسترول خون ومسئول تقویت قلب و شجاعت انسان است و بازتولیدش بعد از ۶۰ سالگی تعطیل میشود. ژاپنیها فهمیدند این ماده فقط در انجیر و زیتون موجود است و برای تأمین آن، باید انجیر و زیتون را به نسبت یک به هفت مصرف کرد. بعد از ارائه این نتیجه یکی از قرآن پژوهان مصری نامهای به این تیم تحقیقاتی مینویسد و اعلام میکند که در کتاب مقدس مسلمانان، خداوند به انجیر و زیتون در کنار هم قسم خورده. نام انجیر فقط یک بار و نام زیتون نیز هفت بار در قرآن آمده است.
[ دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 ] [ 19:24 ] [ مجیـــــــد ]
بهار آمد و . . . اما تو باز نیامدی . راستش را بگو . . . با کدام زمستان بخواب رفته ای ؟ بی تو تمام فصل های زندگیم پائیز است . . .
مجید [ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 20:15 ] [ مجیـــــــد ]
ای مهربان!
اگر فرصت دیدن ماه را
به چشمانم ندادی.
اگر لحظهء شنیدن
نجوای عاشقانه صدایت را
از من دریغ کردی
فقط . . . .
این آخرین امید من
حس حضور عشق تو ، رویای بودنت
عطر محبتت را
از من نگیر.
مجید [ شنبه بیست و چهارم دی 1390 ] [ 20:19 ] [ مجیـــــــد ]
آمدم تا بار دیگر روی زیبایت ببینم عقده های دل گشایم چشم بیمارت ببینم آمدم تا همچو شمعی در کنار تو بمیرم آب ، گردم ذره ذره تا که رخسارت ببینم گوشه چشمی نظر کردی اگر بر ما فقیران من شوم پروانه تا رقص نگاهت را ببینم خوش بود دل دادن و اُفتم به دامت تا که آزادم کنی من روی زیبایت ببینم چشم عاشق را نباشد استراحت ای مجید دیده گر برهم گذارم خواب چشمانت ببینم
مجید
[ سه شنبه هشتم آذر 1390 ] [ 17:24 ] [ مجیـــــــد ]
خواب به دیدهء ترم کی برسد که بی توام
وای به روزگار من ، گر نرسم به دیدنت
تا که نگاه میکنم دیده رود بسوی تو دل ز پی اش دوان دوان تا که رسد بکوی تو
شاهی ،و گر نگه کنی از سر لطف بنده را جان دوباره میدهی عاشق دلشکسته را
اینهمه گریه و فغان کی برسد به انتها خیز و کمی طرب نما تا که دلت رود سماء
دوباره تو نیستی و دنیا بر روی شانه ام سنگینی میکند. دوباره غایبی و جهان از غیبتت اندوهگین. تو از کدام تباری که نبودنت دل عالمی را به درد میاورد؟ مجید [ یکشنبه هشتم آبان 1390 ] [ 2:28 ] [ مجیـــــــد ]
امشب کمی برون شد ز ابر ماه من بنشینم و نظاره کنم روی نگار من
فرصت غنیمتی است که کنم شرح اشتیاق آگه شوی ز غصه ء دل بی قرار من
پیوسته چشم دلم هست سوی منظرت تا ماه دیده که پنهان شوی از نگاه من
ای غایب از نظر که حضورت همیشگی است بیرون بیا ز پشت ابر و ببین روزگار من
در سینه می تپد دل من به عشق تو ای ماه بی بدیل تفقد نما به کار من
مست نگه بروی تو بودم که ناگهان ابری رسید وبپوشاند روی ماه من
مجید [ چهارشنبه بیستم مهر 1390 ] [ 7:30 ] [ مجیـــــــد ]
تاریخ تقویمم را امروز عوض کردم.
امروز به تقویم من یک روز است که رفته ای و فردا یک روز از روزهائی که مانده بیایی کم میشود مجید [ دوشنبه چهاردهم شهریور 1390 ] [ 23:33 ] [ مجیـــــــد ]
جراحتهای دلم را به تو نشان میدهم.
به تو که گفتی دوستم داری.
تا بدانی . . . .
هر دوست داشتن چه زخم عمیقی
در دلم بر جای گذاشته.
مجید [ جمعه بیست و یکم مرداد 1390 ] [ 9:37 ] [ مجیـــــــد ]
نرخ خوبی چند است؟ عشق،دوستی و محبت چند است؟ نرخ دل دادن یار .... من نمی دانم امروز نرخ اینها چند است. امّا ! وضع بازار کساد است بسیار. دیروز کسی را دیدم که بدنبال دل ارزان بود. دوره گردی داد می زد: «خانه دار و بچه دار دل کهنه رو وردار بیار» دستفروش پیری که دل روی زمین ریخته بود را گفتم: دل پاکی دارم چند میارزد؟ دل خود را دادم. محکی زد،نگاهی انداخت. گفت: توی این بازار دلت ارزان است. مشتری نیست که آبش بکنم. دل خود را بگذار توی بساطم شاید! شاید! شاید! مستحقی باشد که بدنبال دل ساده و ارزان باشد. دل خود را دادم. و از آنروز بدنبال دلم می گردم. راستی شما هم دل ارزان دارید؟
مجید [ یکشنبه دوازدهم تیر 1390 ] [ 21:39 ] [ مجیـــــــد ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||